خصوصی


خصوصی

خصوصی یعنی خصوصی دیگه....

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


          مثل آسمانی که امشب می بارد....

 
                            و اینک باران


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


                و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم .....
.

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 29 فروردين 1391,ساعت 16:4 توسط بهروز | |

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است

خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

(سهراب سپهري)

نوشته شده در دو شنبه 7 فروردين 1391,ساعت 20:22 توسط بهروز | |

................................حرف بسيار برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است............


ادامه مطلب
نوشته شده در یک شنبه 16 بهمن 1390,ساعت 19:21 توسط بهروز | |

 

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست...

نوشته شده در دو شنبه 20 شهريور 1390,ساعت 23:0 توسط بهروز | |

به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام

(زنده یاد حسین پناهی)

نوشته شده در سه شنبه 7 تير 1390,ساعت 16:14 توسط بهروز | |

 

بوسه ام را می گذارم پشت در .................. قهرکردی , قهرکردم , سر به سر

می روی در خـلـوت تـنهایی ات ................. می روم من هم , به تنهایی سفر 

آه... اما بی تو , تنـها می شـوم ................. بی تو تـنها مرد شـبـها می شـوم

بی تو آخر , عشق هم بی معنی است ...... بی تو من , شکل معما می شوم

وب می دانم که نقطه ضعف نیست ........... عشق قدرت می دهد , از ضعف نیست

دوستت دارم و می دانم , تو هم ................ دوستم داری , و این یک حرف , نیست

تق وتق ..... , در را برایم باز کن .................. تق و تق ....., باشد برایم نــــــــاز کن

تق و تق ....., تقریبا این در باز شد ............... تــو بـــیــا , در را تــمـــامـــا بــــاز کن

آه می دانستم این را , آشتی ؟.................... من غـرورم را شکستم , داشتــــی ؟

خب دگر , این اشک ها را پاک کن ................ آمدم , حالا تو با من آشــــتـــــــــی ؟  

  

نوشته شده در شنبه 3 ارديبهشت 1390,ساعت 13:48 توسط بهروز | |

صـــداقــــت چــشــــمان تــــو در بـرابـر حــرفــهـایـم،

عـمـریـسـت به انـدازه ی عـمـر یــک قاصـدک

در بـرابـر طـــوفـــان ویـــرانـگـر پـایـیــز

کوتـــــــــــــاه ومخـتـصـر

..........................

......................

..................

...............

کوتاه و مختصر...

به نقل از(...)

نوشته شده در چهار شنبه 10 فروردين 1390,ساعت 1:20 توسط بهروز | |

 

 

                       "هوالمحبوب"
            بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
               شاخه های شسته، باران خورده، پاک
             آسمان آبی و ابر سپید
                برگهای سبز بید
                  عطر نرگس، رقص باد
                     نغمه ی شوق پرستوهای شاد
                         خلوت گرم کبوتر های مست...
             نرم نرمک می رسد اینک بهار
                             خوش بحال روزگار
با آرزوی سالی سرشار از شادی و نشاط برای همه دوستان عزیزم...
نوشته شده در یک شنبه 1 فروردين 1390,ساعت 2:54 توسط بهروز | |

مادربزرگ


گم کرده ام در هیاهوی شهر

 
آن نظر بند سبز را


که در کودکی بسته بودی به بازوی من


در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم


بر ایوان سنگ و سنگ شکست


دستم به دست دوست ماند


پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام


من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

 

(زنده یاد حسین پناهی)

نوشته شده در شنبه 16 بهمن 1389,ساعت 23:52 توسط بهروز | |

 باید گذاشت و رفت... دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق خاطراتم میخکوب می کنم...

 

سرزمین خشک خاطره یخ زده و فرسوده شده...

 

زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته...

 

رفاقتها پوچ و  تو خالیست و حال کوچ تبلور زندگیست...

            

       

باید رفت و به اندازه تمام تنهایی ها فریاد را در آغوش کشید ...

 

باید رفت و باید رفت و.....

               

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1389,ساعت 11:32 توسط بهروز | |


Power By: LoxBlog.Com